تبليغاتX
شمعي درتاريكي

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما


انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

 برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

 تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/11/25ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط احسان |

یه شب خواب چشمامو بی خبر برد

به دنیایی از اینجا ساده تر برد

به دنیای گل و نور و ترانه

میون لحظه های عاشقانه

تو تنها دلخوشی تنها امیدی

تو حرفی که نمی گفتم شنیدی

تو با من بودی و من بی تو افسوس

تو خورشیدی و من دنبال فانوس

تو رقص ماه و خورشید و ستاره

خودم رویاتو می دیدم دوباره

میون خواب و بیداری نشستم

هنوزم پیش چشمای تو هستم

ديروز تو را خواندم

غزل چشمهايت به دلم نشست

امروز مثنوي خداحافظي نگاهت

را ورق ورق مرور كردم

احساس مي كنم

قصيده بازگشت تو

هنوز بوي انتظار مي دهد

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/21ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط احسان |

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

اگر انسان ها بدانند كه فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نامحدود مي شد.
با آرزوی بهترین و شادترین ایام برای شما گرامیان ٬ سال 1388 را آغاز میکنیم به امید خیر و برکت از جانب خدا و آرزوی سلامتی و دوستی هایی زیبا و پایدار برای همه ایرانیان.
 دنيا را برایتان شاد شاد و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم

                                                                                                      

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/02ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط احسان |

کوچه های زندگی

در خم پس کوچه های زندگی آرزو گم کرده تنها می روم

در شیار روشن تاریک شب لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید که در دشت شفق بینم آن رنگین پر خورشید را

می روم شاید به بام کهکشان بینم آن تک اختر امید را

بسته ام بار سفر از شهر خود می روم آشفته تا شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا می روم شاید شوم بیگانه تر

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/06ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط احسان |

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود

 يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا يكي رفت چه بي وفا،

با دو رنگي آشنا اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند زير آوار جفا دل دادش به هر بل با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها اونكه موند يه قصه ساخت

اما هي هستي شو باخ قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط احسان |

 

از بس که آسمان دلم ابريست

 

تمام خاطراتم نمناک شده است

 

نمي دانم چرا؟

 

دريا را هم که ديدم

 

به ياد تو افتادم

 

روي ماسه هاي ساحل نوشتم

 

اگر طاقت شنيدن داري

 

من شهامت گفتن دارم

 

دوباره به دريا نگاه کردم

 

باز برگشتم

 

اين بار روي ماسه ها نوشتم

دوست دارم

 


 

تو نيستي

 

سكوت اما هست

 

آسمان ِ من نيست

 

رنگ آبي اش اما هست

 

دل ِ من چقدر تنهاست زير اينهمه سقف

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط احسان |

 

كيه چشماي تو رو ببينه طاقت بياره

تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره

تو رو از خيال شاعرا به من هديه دادن

تو رو از باغ‌هاي خلوت خدا فرستادن

من كه رسم عاشقي را مثل مجنون بلدم

تورو باور مي‌كنم اما هنوز مرددم

اون كدوم ابره كه دل تنگ تو باشه نباره

كيه با چشم تو روبرو بشه كم نياره

تو هموني كه غم جدايي را خاك مي‌كني

شك رو از لمس سر انگشتان من پاك مي‌كني

كيه چشماي تورو ببينه طاقت بياره

تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره …

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط احسان |

 

تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم

ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

تو این دو روز زندگی شبیه من فراوونه

یه لحظه چشمات رو ببند گذشتن از من آسونه

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط احسان |

نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل بو او سپردم .
نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم .
نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند .
نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود .
نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر مرا ندانست یا من .
نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم .
نمی دانم چرا وقتی دل بستن سهل است , دل کندن آسان نیست .
نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بکنیم .
هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او .
تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا ....
نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدم صدای شکستن قلبم .
نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی .
نمی دانم که بگویم : چرا آمدی ؟ یا بپرسم که چرا رفتی ؟
من نمی دانم تو به من بگو...

+ نوشته شده در جمعه 1387/06/01ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط احسان |

اونایی که نداشتن از خوبیا نشونه دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه
       عابرای بی‌احساس پا گذاشتن روی یاس ساقه‌هاشو شکستن آدمای ناسپاس

یاس جوون برگرفت تکیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه  اما سر اومد بهار
          یه باغبون دیگه شبونه یاسو برداشت پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه‌ یی کاشت

               هزار ساله کوچه ‌ها پر میشه از عطر یاس
                        اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط احسان |

خيلي امشب دلم گرفته نمي دونم چرا؟
              شايد به خاطر اين روزگاره شايد به خاطر اين آدماست
                                                                        شايد هم تقصير خودمه؟
                                        نمي دونم ولي ...........
                اين سزاي من نيست

                    کمکم کن اي فرياد رس من


                          هيچ اوليني آخرين نيست ... اما هر آخريني ابدي است
                                      براي آنان که اولين ستاره را مي يابند
                                    ستاره هاي بي شماري يافت مي شوند
                      اما براي کسي که آخرين ستاره ي سحري را نظاره مي کند
                                      ديگر ستاره اي هرگــــــــــــــــــــــــــز

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/05/19ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط احسان |

تهی شده ام
از مرزهای پر از تکرار
و تنها
اینجا
در خویشتن
سکوت میکنم
و ...
گریستم در خود
و نگریستم به آنچه که از تو دارم
تنها زخمی که در خاطراتم به یادگار مانده

 


روزگاریست غم بار...

آدمهایی قریب اما غریب.

صورتها زیبا و سیرتهایی پلید .

دست هم را می فشاریم ... اما چشم دیدن هم را نداریم . روبرو با منت محبت و پشت سر با غیبت کردن نفرت نثار یکدیگر میکنیم.

تجملات جانشین کمالات شده. احترام اشخاش به اندازه موجودی جیب آنها شده ... کسی نپرسید فلانی اندوه تو از بهر کیست ؟

کسی برای پس از مرگش اسبابی نخرید و همه به قیمت خدا اسباب دنیا میخرند .

افسوس کسی زیربنای قبرها را اندازه نگرفت . افسوس کسی خیاط کفن را ملاقات نکرد . افسوس که کسی دستهای مرد غسالخانه را ندید . افسوس که کسی مدل ساخت و سرعت ماشین مرده کش را نمیداند.

آری انسان برای عزت در دنیا و لذت از نعمتهای آن آفریده شد.. اما به چه بهایی ؟

تا زنده ام کسی برای من اشکی نخواهد ریخت و پس از مرگم اشک شما برایم سزاوار حال خودتان است.

آی آدمها فرصت کوتاه است. گویا فراموش کرده ایم که رفتگان هیچگاه باز نمیگردند اما بازماندگان به همین زودی به رفتگان خواهند پیوست.

چه خدایی هستی که مخلوقاتت به راحتی دل میشکنند و اشک ها را باعث ٬ اما تو فقط سکوت . به خودت قسم سکوتت را نمیخواهم.

اگر تنها راه نجات مرگ است... مشعوف دار مرا با نجات از برزخ دنیایت که اینجا دل ها را میسوزانند

                                                                                                                                (ماهان)

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 6:28 قبل از ظهر توسط احسان |

چه دردی است در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن

ولی درچشم خود آرام شکستن

برای هر لبی شعری سرودن

ولی لبهای خود همواره بستن

 

به رسم دوستی دستی فشردن

ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولی در بطن خود غوغا نشستن

 

به غربت دوستان بر خاک سپردن

ولی بر دل امید به خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ

چه خوش باشد از این غمخانه رستن

چه دردی است در میان جمع بودن

ولی در گوشه ای تنها نشستن

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/02/30ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط احسان |