تبليغاتX
شمعي درتاريكي

آرزوهای رنگی

آرزو می‌کنیم، آرزوهای کوچک وبزرگ.آرزوهایی که گاه رنگ خیال می‌گیرند.


آرزو کردن را از کودکی آموختیم. جلوی در مغازه به پهنای صورتمان اشک می‌ریختیم و آرزو می‌کردیم که ‌ای‌کاش پدر و مادرمان این اسباب‌بازی را برایمان بخرند. وقتی کوچک بودیم بسیار آرزو می‌کردیم و زودتر از آنچه فکر کنیم از خیرش می‌گذشتیم و سراغ آرزوی دیگری می‌رفتیم.در کودکی می‌دانستیم که راه دستیابی به آرزوهای کوچک مان، گریه کردن است حال آنکه اکنون نمی‌دانیم از کدام راه برویم تا به آرزوهایمان برسیم.

 عده‌ای  می‌گویند که آرزو بر جوانان عیب نیست. اما اینکه گول می‌خوریم و مدام آرزو می‌کنیم پیامدهای خاص خودش را دارد.

در واقع آرزو می‌کنیم اما زمانی که بر آورده نمی‌شود ایراد را در آرزوهای خود نمی‌یابیم و شدیدا مایوس می‌شویم. غافل از این امر که آرزو کردن فوت و فن خاص خودش را دارد و مانند هر چه در این جهان هست، حساب و کتاب دارد.
به قول ارد بزرگ : هر آرزویی بدون پژوهش و تلاش ، به سرانجام نخواهد رسید
اما یک سؤال پیش می‌آید و آن این است که این آرزو کردن چیست که آدم‌های روزگار بر سر آن سر و دست می‌شکنند ؟  راستی شما چطور آرزو می‌کنید؟
آیا در راه رسیدن و نرسیدن، دلواپس آرزو هایتان می‌شوید؟ یا اینکه به‌خود می‌گویید، آرزوهایتان دچار تقدیر سرنوشت شده‌اند و می‌گویید که قضاو قدر جلوی آنها را گرفته‌اند تا بر آورده نشوند. چه بسا نمی‌دانید شاید اگر بر آورده شوند روزگارتان سیاه‌تر از پر کلاغ ‌شود.

گاهی آنقدر دنبال آرزوهایتان می‌دوید که یادتان می‌رود، زندگی مثل یک دیکته پرغلط است می‌نویسی و پاک می‌کنی. غافل از اینکه یک روز اعلام می‌کنند: وقت تمام شد! ورقه‌ها بالا...... یا که نه آرزوهای بزرگی می‌کنید و یادتان می‌رود آرزو‌های بزرگ آنقدر باید مقاوم باشند تا تیشه سخت روز گار آنها را از پای در نیاورد! ارد بزرگ در این رابطه میگوید:به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند .
آیا شما نیز آرزو می‌کنید و تا زمانی که بر آورده نشود می‌ایستید و فقط به آرزویتان با نگاه مظلومانه‌ای می‌نگرید ؟ شما نیز هنوز در پیچ و خم آرزوها متوجه نشده‌اید که سقف آرزوهایتان را در چه حدی تعیین کنید؟ آیا آنقدر آرزوهایتان بزرگ است که حتی جرات بر زبان آوردن آن را نیز ندارید ؟ که راستی آرزو چیست و چه آرزویی بکنیم تا بر آورده شود؟
آرزو شاید آن چیزی که در سخت‌تر ین موقعیت ها فکر رسیدن به آن را در ذهن پرورش می‌دهیم و آنقدر به آن توجه می‌کنیم تا در همین لحظه، همین حال آن را بیابیم. حتی اگر یافتنش سخت باشد. حال با تمام هیجانی که آرزو کردن دارد، چه آرزویی بکنیم که وقتی به آن رسیدیم آنقدر خسته نباشیم که آرزویمان همه شورو شعف خود را از دست داده باشد.
از دوستی شنیدم که می‌گفت: هر روز آرزو می‌کردم. آرزو هایم را می‌گفتم و می‌نوشتم فکر می‌کردم فقط باید آرزو کنم.آرزو می‌کردم یکی پس از دیگری، جوری که آرزوهایم روی هم انباشته شده بود. آرزوهای اولم شاکی شده بودند و می‌گفتند از خیر ما بگذر ما که برآورده نمی‌شویم پس آرزوهایت را پس بگیر تا ما رها شویم.
اول فکر می‌کردم آرزوهایم خسیس هستند و خودشان نمی‌خواهند بر آورده شوند تا از قید و بند من رهایی یابند، اما نه گویی اشتباه می‌کردم، آرزوهایم از زیر کار در برو نبودند.این من بودم که آرزوهای بزرگی می‌کردم اما تلاش‌های کوچکی.می توانم بگویم اصلا تلاش نمی‌کردم. در واقع من تلاشی نکرده بودم فقط آرزوهایم هر روز مرتفع‌تر می‌شد و تلاش‌هایم روی زمین مانده بود.
فکر کنم دچار خواب غفلت شده بودم چراکه آرزوهایم هر روز بزرگ‌تر می‌شد و من در غفلت خویش غرق بودم.فکر می‌کردم اگر مدام آرزوهایم را تکرار کنم و دست به هیچ تلاشی نزنم حتما برآورده خواهد شد، اما اشتباه می‌کردم.

در واقع نه تنها من بلکه همه آدم ها باید سقف آرزوهایشان را تعیین کنند تا بتوانند چراغی به آن آویزان کنند و فراموش نکنند آرزوی هر شخصی وظیفه هدایت او را به‌عهده دارد و راه رسیدن به آرزو‌ها این است که به جای متکی بودن به شانس و اقبال برای رسیدن به آن برنامه‌ریزی کنیم.

چه بسا اگر برای آرزوهایمان در زندگی برنامه‌ریزی کنیم، هدفی می‌شود که آینده مان را رقم می‌زند و اگر درست آرزو کرده باشیم زندگی مان شیرین خواهد شد. به قول آنتونی رابینز آرزو ریشه حیات ماست، اگرچه این ریشه حیات، ما را به‌تدریج می‌سوزاند ولی همین ریشه مایه زندگی است.

از همین امروز تصویر زندگی آینده‌مان را فوق‌العاده ترسیم کنیم. ریشه حیاتمان را زیبا آبیاری کنیم. به‌خودمان قول دهیم آرزوهایی کنیم که تا حدودی برای دست یافتن آنها مطمئن باشیم و نگذاریم یاس و ناامیدی آنها را آبیاری کند.

+ نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

یه شب خواب چشمامو بی خبر برد

به دنیایی از اینجا ساده تر برد

به دنیای گل و نور و ترانه

میون لحظه های عاشقانه

تو تنها دلخوشی تنها امیدی

تو حرفی که نمی گفتم شنیدی

تو با من بودی و من بی تو افسوس

تو خورشیدی و من دنبال فانوس

تو رقص ماه و خورشید و ستاره

خودم رویاتو می دیدم دوباره

میون خواب و بیداری نشستم

هنوزم پیش چشمای تو هستم

+ نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

اگر انسان ها بدانند كه فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نامحدود مي شد.
با آرزوی بهترین و شادترین ایام برای شما گرامیان ٬ سال 1388 را آغاز میکنیم به امید خیر و برکت از جانب خدا و آرزوی سلامتی و دوستی هایی زیبا و پایدار برای همه ایرانیان.
 دنيا را برایتان شاد شاد و شادي را برايتان دنيا دنيا آرزومندم

                                                                                                      

+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

کوچه های زندگی

در خم پس کوچه های زندگی آرزو گم کرده تنها می روم

در شیار روشن تاریک شب لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید که در دشت شفق بینم آن رنگین پر خورشید را

می روم شاید به بام کهکشان بینم آن تک اختر امید را

بسته ام بار سفر از شهر خود می روم آشفته تا شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا می روم شاید شوم بیگانه تر

+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

دیگر

نمیتوانم بنویسم

همه ی زندگی برایم ناز می کند

 قلم،نفس،عشق،تو،حتی اشک.....

کسی نمیداند در من چه می گذرد

حتی اگر بداند نمی فهمد

کسی نمی خواهد بفهمد در من چه می گذرد

حتی اگر بخواهد نمی گذارم

نمیدانم چه کار باید کرد

حتی اگر بدانم نمیتوانم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند
                      مثل آسماني که امشب مي بارد....
      و اينک باران
                               بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند
             و چشمانم را نوازش مي دهد
                                            تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم


   

    آري زندگي همين سياهي هايست كه مي بيني
                        آري زندگي همين سياهي هايست كه باور نداري
        چه سخت است سياهي
                                                                  چه سخت است تنهايي
                اميد كودكانه است
                                        اميد احمقانست


باز هم منتظر امدن بارانم.....
رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من دل به هيچ کسي نبستم

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

يكي بود يكي نبود يه دروغ كهنه بود

 يكي موند يكي نموند حرف راست قصه بود يكي موند با غصه ها، به غم عشق مبتلا يكي رفت چه بي وفا،

با دو رنگي آشنا اونكه موند ريشه پوسوند دلشو غصه سوزوند نالش از ديوه نبود، پشتشو دوري شكوند زير آوار جفا دل دادش به هر بل با همه عشق و وفا راهي شد تو قصه ها اونكه موند يه قصه ساخت

اما هي هستي شو باخ قصه ها به سر رسيد ،اون به عشقش نرسيد

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

 

از بس که آسمان دلم ابريست

 

تمام خاطراتم نمناک شده است

 

نمي دانم چرا؟

 

دريا را هم که ديدم

 

به ياد تو افتادم

 

روي ماسه هاي ساحل نوشتم

 

اگر طاقت شنيدن داري

 

من شهامت گفتن دارم

 

دوباره به دريا نگاه کردم

 

باز برگشتم

 

اين بار روي ماسه ها نوشتم

دوست دارم

 


 

تو نيستي

 

سكوت اما هست

 

آسمان ِ من نيست

 

رنگ آبي اش اما هست

 

دل ِ من چقدر تنهاست زير اينهمه سقف

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 9:5 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

 

كيه چشماي تو رو ببينه طاقت بياره

تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره

تو رو از خيال شاعرا به من هديه دادن

تو رو از باغ‌هاي خلوت خدا فرستادن

من كه رسم عاشقي را مثل مجنون بلدم

تورو باور مي‌كنم اما هنوز مرددم

اون كدوم ابره كه دل تنگ تو باشه نباره

كيه با چشم تو روبرو بشه كم نياره

تو هموني كه غم جدايي را خاك مي‌كني

شك رو از لمس سر انگشتان من پاك مي‌كني

كيه چشماي تورو ببينه طاقت بياره

تو بايد قصه باشي قصه حقيقت نداره …

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

 

تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم

ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم؟

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

تو این دو روز زندگی شبیه من فراوونه

یه لحظه چشمات رو ببند گذشتن از من آسونه

+ نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

نمی دانم دلم گم شده یا اونی که دل بو او سپردم .
نمی دانم عشقم گم شده یا معشوقم .
نمی دانم اعتماد بی جا کردم یا بی جا به من اعتماد کردند .
نمی دانم لیاقت او را نداشتم یا او لایق من نبود .
نمی دانم من در حق عشقمان خیانت کردم یا او. او قدر مرا ندانست یا من .
نمی دانم خدا این را قسمت ما کرد یا ما خود قسمت را رقم زدیم .
نمی دانم چرا وقتی دل بستن سهل است , دل کندن آسان نیست .
نمی دانم خدا به ما دل داد تا از دنیا ببریم یا دنیارو داد تا دل بکنیم .
هنوز نمی دانم با بودن او زندگی سخت است یا بی او .
تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سخت تر است یا ....
نمی دانم شکستن غرورم سخت تر است یا شنیدم صدای شکستن قلبم .
نمی دانم تو به من عشق را آموختی یا می خواهی نفرت را یادم بدهی .
نمی دانم که بگویم : چرا آمدی ؟ یا بپرسم که چرا رفتی ؟
من نمی دانم تو به من بگو...

+ نوشته شده در جمعه 1 شهریور1387ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

اونایی که نداشتن از خوبیا نشونه دیدن که خوبی یاس باعث زشتیشونه
       عابرای بی‌احساس پا گذاشتن روی یاس ساقه‌هاشو شکستن آدمای ناسپاس

یاس جوون برگرفت تکیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه  اما سر اومد بهار
          یه باغبون دیگه شبونه یاسو برداشت پنهون ز نامحرما تو باغ دیگه‌ یی کاشت

               هزار ساله کوچه ‌ها پر میشه از عطر یاس
                        اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس

+ نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |

خيلي امشب دلم گرفته نمي دونم چرا؟
              شايد به خاطر اين روزگاره شايد به خاطر اين آدماست
                                                                        شايد هم تقصير خودمه؟
                                        نمي دونم ولي ...........
                اين سزاي من نيست

                    کمکم کن اي فرياد رس من


                          هيچ اوليني آخرين نيست ... اما هر آخريني ابدي است
                                      براي آنان که اولين ستاره را مي يابند
                                    ستاره هاي بي شماري يافت مي شوند
                      اما براي کسي که آخرين ستاره ي سحري را نظاره مي کند
                                      ديگر ستاره اي هرگــــــــــــــــــــــــــز

 

+ نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط مهرداد(آقا احسان) |